‏نمایش پست‌ها با برچسب سیدمحمد دبیرسیاقی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیدمحمد دبیرسیاقی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

مقالات دهخدا، جلد اول، بکوشش سیدمحمد دبیرسیاقی

    این جلد از مقالات دهخدا که خدابیامرز دبیرسیاقی بدست کرده شامل چرندپرندهای اینور اونور چاپ شده‌ و یک سری یادداشت دیگه‌ست. خوندن این مقالات یه مقدار سواد مشروطه هم میخواد. مگه نه یه سری ارجاعاتشو نمیشه فهمید. دهخدا از همه چیز حرف میزنه؛ اکثرن از فساد و مشروطه و فقر. شوخیهای بسیار کلاسیک و پیرمردی میکنه. من خودم طرفدار شوخیهای کلاسیکم. مثلن ازین شوخیا میکنه که یکی میخواد فلان رو بگه و میگه مگه من مغز خر خورده‌م بی‌خیال جونم شم فلانو بگم. نه من هرگز فلان رو نمیگم. دیگه گفتن نداره که در اثنای همین انکار فلان رو با جزئیات مبسوط میگه.
    دهخدا یکجوری تروتمیز مینویسه که باسوادیش پرت میشه تو صورت آدم. استفادهٔ اغراق‌آمیزش از امثال بچشم من دلسوزانه و هوشمندانه میاد. چقدر شرافتمندانه دغدغه‌منده. سطح روشنفکریش با توجه بعصرش و تربیت حوزوی‌ش ترسناکه. خوبه هر ادبیاتی تو زندگی آکادمیکش یه نیم‌نگاهی بخدابیامرز داشته باشه.
    نهایتن لالوی یکی از همین یادداشتها میفرماید:
«گر بدولت برسی» هفت هشت تا زن نگیری مردی، حالا که الحمدلله تومنت به تومنت نمی‌رسد.


۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

دیوان منوچهری دامغانی، باهتمام سیدمحمد دبیرسیاقی

    از بین شاعرا من منوچهری رو دوست دارم. یک کهنگی اغراق‌آمیز داره که همون منو خریده. نحو اکثر جمله‌ها بساده‌ترین شکل ممکنه. انگار تازه سخن میگفته‌ند. حس میکنم رودکی از هزار سال پیشه منوچهری از صدهزار سال پیش؛ وقتی مردمان جور دیگه‌ای حرف میزدند.
    منوچهری یه کاری میکنه که من خیلی خوشم میاد. مثلن میگه انگورا هنوز درست نرسیده آبستن شده‌ن. آخه کی دیده انگورا هنوز درست نرسیده آبستن بشن؟ تو این تکرار و این تعجبش یک ساده‌دلی‌ای هست که- این کارو کم نمیکنه.
    وقتی از عشق حرف میزنه قلبم جمع میشه. فکر میکنم اینکه اونم صدهزار سال پیش از عشق همینجوری حرف زده و مثلن تجربیات مشترک با من داره خیلی ترسناکه.
    یه وسواس بیمارگونه‌ای تو توصیف طبیعت داره. از نادرترین مواردیه که بیماری واقعن و شرافتن از نبوغه. مثلن یک جا در مورد قطره‌های آبی که مرغ وقتی از آب بیرون میاد موقع تکون دادن خودش از پرهاش میپاشه حرف میزنه. دلم میخواد دستهاشو بگیرم و بهش بگم من صدای جنونتو شنیدم و It's alright ولی صدهزار ساله که مرده.
    تحلیلم از عشقم بمنوچهری اینه که وقتی میخونمش یک صدایی میده که احتمال میدم اگه بچینی هم بود همینقدر ازش لذت میبردم. یک بیتش رو بار اول که خونده بودم وحشت کرده بودم و فهمیده بودم یک روز باید برگردم دیوان رو از اول تا آخر بخونم. حتا تو مجالس بی‌ریا گفته بودم که بیت کذایی قشنگترین بیت شعر فارسیه. قضاوت رو باهلش وامیگذارم:
غراب بین نیست جز پیمبری            که مستجاب زود شد دعای او