۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

پاییز را فراموش کن، نوشتهٔ فهیمه رحیمی

فهیمه رحیمی بد مینویسه. داستانی که در نظر گرفته بسیار خوب و پرماجرا و مستعده. با یک عجله و اهمالی مینویسه و همین دو دشمن رمان زردند. مثلن دو شخصیت دختر داستان و روستایی که قسمتی از داستان توش میگذره رو درست توصیف نمیکنه. اتفاقاتی مثل مرگ، عشق و غربت رو که عرصهٔ خوبی برای تفت دادنند فقط گزارش میکنه. انگار خیلی سریع فقط میخواد داستانو تعریف کنه. کتاب دیالوگ بمعنای واقعی نداره. دیالوگهای کتاب فی الواقع نقل بمضمون دیالوگهایی هستند که هرگز نقل نشدن.
    فهیمه رحیمی نمیدونم چطور بیکی از سمبلهای بزرگ زردنویسی تبدیل شده و همه چیزهایی که رمان زرد رو رمان زرد میکنه و خواندنی میکنه درش میکشه. من فکر میکنم شان خوانندهٔ زرد اجل باشه.

A Study in Scarlet (Sherlock Holmes, #1), by Arthur Conan Doyle

    A Study in Scarlet اولین داستان از مجموعهٔ شرلوک هولمزه که قرن ۱۹ نوشته شده. خوندنش بزبان اصلی سخت نیست. تو این داستان همه‌چی شروع میشه و اصلن شرلوک هولمز معرفی میشه. داستان بنسبت شرلوک هولمز بودنش اونقدر وحشتناک کارآگاهی و رمزآلود نیست. البته که تا آخرش آدم نمیدونه معمای اصلی چیه، و گره اصلی توی ده صفحهٔ آخر باز میشه؛ مع‌الوصف تمام تمرکز و دغدغه‌ش روی معما و حلش نیست. شتابزده نیست. کتاب دو قسمته و بیشتر قسمت دوم فلش بکیه بزندگی قاتلی که شرلوک هولمز پیداش میکنه. این قسمت با وجود حجم کمش یک داستان عاشقانهٔ کامل و جالبه. کاملن سرگرم کننده و خوب نوشته شده ست. کلن این داستان زیبایی ادبی خاصی نداره و توش نباید دنبال این بود؛ اما ساخت درستی داره، قطعه‌های معما درست و دقیق چفت شده‌ند و کشش داره. داستان کارآگاهیش هوشمندانه و باورکردنیه.
    چیزی که تو شخصیت شرلوک هولمز خیلی بزرگ میشه اینه که نتیجه‌ تو ذهنش انقد سریع شکل میگیره که باید روند نتیجه‌گیری رو بگرده و کشف کنه. وقتی یک صحنهٔ قتل رو میبینه اول میفهمه چی بچیه و بعد دلیلشو پیدا میکنه. فکر میکنم این اتفاقیه که صورت اغراق‌نشده‌ش خیلی تو زندگی برای آدم میفته. وقتی بیه چیزی نقدی داریم یا میخوایم در مورد اخلاقی بودن یا نبودن کاری اظهارنظر کنیم. مثلن آدم میگه فلان کار درست نیست ولی نمیتونم با انگشت نشون بدم چیش. مطمئنم نیست ولی باید بگردم توی ذهن خودم بفهمم چرا این فکرو میکنم. در شرلوک هولمز این خیلی اغراق شده‌ست.
    بنظرم یکی از کلاسیکترین چیزاییه که دوستدار داستان کارآگاهی، جنایی و رمزآلود باید بخونه.

۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

حس مبهم عشق، نوشتهٔ هایده حائری

    موج رمانهایی که در آن دو جوان بضرورتی با هم همخانه میشوند از کجا می‌آید؟ بزعم حقیر این مضمون از یک انحراف جنسی یا محافظه‌کارانه‌تر بگویم از یک فانتزی سکسی می‌آید و با یک خوشبینی و عاقبت‌بخیری ایرانی همراه میشود. زندانی در جریان یک سری تنش جنسی قرار میگیرد و نهایتن عاشق زندانبانش میشود. از این مدل رمانها «همخانه» و «قرار نبود» را خوانده بودم. در فرومهای رمان ایرانی متوجه شدم باین مضمون باز هم پرداخته‌اند. الحق هم جای پرداختن دارد. حداقل در سرگرم و همراه کردن حقیر موفق بودست.
    حس مبهم عشق داستان همخانگی اجباری سروناز و پسرعمه‌اش سینا در اثر یک سوءتفاهمست. روی این مضمون که دقیقتر شویم میبینیم غالبن باین ترتیب اتفاق میفتد: گرهی پیدا میشود و دو طرف مجبور میشوند بروند زیر یک سقف. ددیگر یک سری مجادله و بحث است که روی میدهد و اینجا نویسنده خوشمزگی یا خشونت و کلن رویکردش باین مرحلهٔ حساس را نشان میدهد. سدیگر مرحلهٔ عاشق شدن راوی/قهرمان است. غالبن عاشق یک مدت با این احساسش تنها میماند و حتا میخواهد انکارش کند. چهارم معشوق یک سری سیگنالهای متناقض میدهد که ممکن است ناشی از این باشد که او هم گرفتار همین دام است. پنجم مرحلهٔ کشف و وصل است. در رمان مورد بحث مع الاسف مرحلهٔ چهارم خوب تکامل پیدا نمیکند. این درحالیست که در روایتهای اروتیک این مضمون که احیانن روایت مادرند روی این مرحله تامل بسیاری میشود. فکر میکنم این بزرگترین نقطه ضعف این رمان است.
    از قضای روزگار یک شخصیت درین رمان هست که پیامکهای بامزه و گاهی پرمعنا و احساسی میفرستد. فکر میکنم همه‌مان میشناسیمش. و البته پیامکهایش در کتاب همه درج میشود و هرچه باشد خالی از لطف نیست.
    نثر رمان مشکل و نکتهٔ خاصی ندارد. نثر هموار و صحیح زردنویسی معمول است و تصور میکنم درآن از شوخیها و ساده‌دلیهای مناسبی استفاده شدست. بطور کلی حس مبهم عشق از همتایان مذکورش پایینتر است اما سرگرم‌کننده و خواندنیست. در اینجا ناخبری سخنم را بگروتسکترین و ترسناکترین جملات کتاب ختم میکنم:

-پرهام بلند شو اون موسیقی تولدت مبارک رو بذار دوستات دست بزنند.