ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۳, چهارشنبه

Anna and the French Kiss, Stephanie Perkins

    Anna and the French Kiss یک رمان زرد آمریکاییه. انگلیسیش خیلی راحته. با سطح دانش Friends دیدن میشه براحتی خوندش. من دوروزه خوندمش و کششش وحشتناک بود. داستان ازین قراره که یه دختر آمریکایی بنام آنا برای یک سال میره یه مدرسه‌ای تو پاریس درس بخونه و عاشق اولین پسری میشه که میبینه. بقیه‌ی کتاب ماجرای بی‌اهمیت و قشنگ ایناست. و البته کلش تو فضای دبیرستان و خوابگاه میگذره. کاملن هورمونی و زرد. هیچ چیز قابل اعتنایی در داستان یا سبک نویسنده وجود نداره ولی بطور کلی کتاب کاملن استانداردها رو داره و بیکی از صفات موردعلاقه‌ٔ من موصوفه؛ سرگرم‌کننده‌ست.
    ضمنن من یک همذات‌پنداری بامزه هم با آنا میکنم. آنا یه دختر دندون‌فاصله‌دار، وبلاگ نویس، علاقه‌مند بسینما علی‌الخصوص سینمای کلاسیک و دارای معشوق قدکوتاهه. تقریبن مشکوکه.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۲۰, پنجشنبه

حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، تالیف جمال‌الدین ابوروح لطف‌الله بن ابی‌سعید بن ابی‌سعد، مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی

    توجه: حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر کتابی از شفیعی در مورد ابوسعید ابوالخیر نیست؛ تصحیح یک متن کهنه که بعادت مالوف یکی از نوادگان ابوسعید ابوالخیر در موردش نوشته. این کتاب در پنج بابه و با اینکه ذیل ادبیات تصوف میگنجه خسته‌کننده نیست. مولف کمتر توی اون کثافت‌کاری ادبیات تصوف افتاده؛ جایی که درون متاسفانه لغات هرز میرن و سه چهار تا کلمه با هم یک ترکیب گنگ رو میسازند و بحوالی یک چیز مشکوک اشاره میکنند. بنظر میاد این آفت نوشتن صوفیه در مورد خدا باشه که نمیتونن یا نمیخوان یا ابا دارن که مستقیم و مشخص ازش حرف بزنن و تو این بازی میفتند. خوبیش اینه که این کتاب مشحون از حکایات و یک سری روایات در مورد شیخه و کمتر وارد مسائل نظری تصوف میشه و کمتر مجبوره با بازی‌بازی از وحدت وجود و متعلقات طریقات و امثالهم حرف بزنه.
    ددیگر اینکه من طرفدار شفیعی نیستم. رفتارش تو دانشکده رو نمیپسندم و بنظرم با چراغ و آینه‌ش یک آبروریزی بزرگه ولی مقدمه، تصحیح و تعلیقاتش خیلی خوبه. تصحیحش همونطوریست که باید باشه و مقدمه و تعلیقاتش همه درسه. تنها ایرادی که وارده بهش یه سری کاراست که تو حوزهٔ رسم‌الخط انجام داده و در مقدمه هم در موردش توضیح داده. بنظرم یکم موجب آشفتگی تو متن شده و کمی هم نالازم بنظر میرسه. علی ای حال، خدا حفظش کنه و امیدست که بمونه و بیشتر ازین جور کارها انجام بده تا کارهایی از مقولهٔ ادوار شعر و اون فضاحتی که حرفشو زدم.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

مقالات دهخدا، جلد اول، بکوشش سیدمحمد دبیرسیاقی

    این جلد از مقالات دهخدا که خدابیامرز دبیرسیاقی بدست کرده شامل چرندپرندهای اینور اونور چاپ شده‌ و یک سری یادداشت دیگه‌ست. خوندن این مقالات یه مقدار سواد مشروطه هم میخواد. مگه نه یه سری ارجاعاتشو نمیشه فهمید. دهخدا از همه چیز حرف میزنه؛ اکثرن از فساد و مشروطه و فقر. شوخیهای بسیار کلاسیک و پیرمردی میکنه. من خودم طرفدار شوخیهای کلاسیکم. مثلن ازین شوخیا میکنه که یکی میخواد فلان رو بگه و میگه مگه من مغز خر خورده‌م بی‌خیال جونم شم فلانو بگم. نه من هرگز فلان رو نمیگم. دیگه گفتن نداره که در اثنای همین انکار فلان رو با جزئیات مبسوط میگه.
    دهخدا یکجوری تروتمیز مینویسه که باسوادیش پرت میشه تو صورت آدم. استفادهٔ اغراق‌آمیزش از امثال بچشم من دلسوزانه و هوشمندانه میاد. چقدر شرافتمندانه دغدغه‌منده. سطح روشنفکریش با توجه بعصرش و تربیت حوزوی‌ش ترسناکه. خوبه هر ادبیاتی تو زندگی آکادمیکش یه نیم‌نگاهی بخدابیامرز داشته باشه.
    نهایتن لالوی یکی از همین یادداشتها میفرماید:
«گر بدولت برسی» هفت هشت تا زن نگیری مردی، حالا که الحمدلله تومنت به تومنت نمی‌رسد.


ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۱۱, سه‌شنبه

دیوان منوچهری دامغانی، باهتمام سیدمحمد دبیرسیاقی

    از بین شاعرا من منوچهری رو دوست دارم. یک کهنگی اغراق‌آمیز داره که همون منو خریده. نحو اکثر جمله‌ها بساده‌ترین شکل ممکنه. انگار تازه سخن میگفته‌ند. حس میکنم رودکی از هزار سال پیشه منوچهری از صدهزار سال پیش؛ وقتی مردمان جور دیگه‌ای حرف میزدند.
    منوچهری یه کاری میکنه که من خیلی خوشم میاد. مثلن میگه انگورا هنوز درست نرسیده آبستن شده‌ن. آخه کی دیده انگورا هنوز درست نرسیده آبستن بشن؟ تو این تکرار و این تعجبش یک ساده‌دلی‌ای هست که- این کارو کم نمیکنه.
    وقتی از عشق حرف میزنه قلبم جمع میشه. فکر میکنم اینکه اونم صدهزار سال پیش از عشق همینجوری حرف زده و مثلن تجربیات مشترک با من داره خیلی ترسناکه.
    یه وسواس بیمارگونه‌ای تو توصیف طبیعت داره. از نادرترین مواردیه که بیماری واقعن و شرافتن از نبوغه. مثلن یک جا در مورد قطره‌های آبی که مرغ وقتی از آب بیرون میاد موقع تکون دادن خودش از پرهاش میپاشه حرف میزنه. دلم میخواد دستهاشو بگیرم و بهش بگم من صدای جنونتو شنیدم و It's alright ولی صدهزار ساله که مرده.
    تحلیلم از عشقم بمنوچهری اینه که وقتی میخونمش یک صدایی میده که احتمال میدم اگه بچینی هم بود همینقدر ازش لذت میبردم. یک بیتش رو بار اول که خونده بودم وحشت کرده بودم و فهمیده بودم یک روز باید برگردم دیوان رو از اول تا آخر بخونم. حتا تو مجالس بی‌ریا گفته بودم که بیت کذایی قشنگترین بیت شعر فارسیه. قضاوت رو باهلش وامیگذارم:
غراب بین نیست جز پیمبری            که مستجاب زود شد دعای او

پاییز را فراموش کن، نوشتهٔ فهیمه رحیمی

فهیمه رحیمی بد مینویسه. داستانی که در نظر گرفته بسیار خوب و پرماجرا و مستعده. با یک عجله و اهمالی مینویسه و همین دو دشمن رمان زردند. مثلن دو شخصیت دختر داستان و روستایی که قسمتی از داستان توش میگذره رو درست توصیف نمیکنه. اتفاقاتی مثل مرگ، عشق و غربت رو که عرصهٔ خوبی برای تفت دادنند فقط گزارش میکنه. انگار خیلی سریع فقط میخواد داستانو تعریف کنه. کتاب دیالوگ بمعنای واقعی نداره. دیالوگهای کتاب فی الواقع نقل بمضمون دیالوگهایی هستند که هرگز نقل نشدن.
    فهیمه رحیمی نمیدونم چطور بیکی از سمبلهای بزرگ زردنویسی تبدیل شده و همه چیزهایی که رمان زرد رو رمان زرد میکنه و خواندنی میکنه درش میکشه. من فکر میکنم شان خوانندهٔ زرد اجل باشه.

A Study in Scarlet (Sherlock Holmes, #1), by Arthur Conan Doyle

    A Study in Scarlet اولین داستان از مجموعهٔ شرلوک هولمزه که قرن ۱۹ نوشته شده. خوندنش بزبان اصلی سخت نیست. تو این داستان همه‌چی شروع میشه و اصلن شرلوک هولمز معرفی میشه. داستان بنسبت شرلوک هولمز بودنش اونقدر وحشتناک کارآگاهی و رمزآلود نیست. البته که تا آخرش آدم نمیدونه معمای اصلی چیه، و گره اصلی توی ده صفحهٔ آخر باز میشه؛ مع‌الوصف تمام تمرکز و دغدغه‌ش روی معما و حلش نیست. شتابزده نیست. کتاب دو قسمته و بیشتر قسمت دوم فلش بکیه بزندگی قاتلی که شرلوک هولمز پیداش میکنه. این قسمت با وجود حجم کمش یک داستان عاشقانهٔ کامل و جالبه. کاملن سرگرم کننده و خوب نوشته شده ست. کلن این داستان زیبایی ادبی خاصی نداره و توش نباید دنبال این بود؛ اما ساخت درستی داره، قطعه‌های معما درست و دقیق چفت شده‌ند و کشش داره. داستان کارآگاهیش هوشمندانه و باورکردنیه.
    چیزی که تو شخصیت شرلوک هولمز خیلی بزرگ میشه اینه که نتیجه‌ تو ذهنش انقد سریع شکل میگیره که باید روند نتیجه‌گیری رو بگرده و کشف کنه. وقتی یک صحنهٔ قتل رو میبینه اول میفهمه چی بچیه و بعد دلیلشو پیدا میکنه. فکر میکنم این اتفاقیه که صورت اغراق‌نشده‌ش خیلی تو زندگی برای آدم میفته. وقتی بیه چیزی نقدی داریم یا میخوایم در مورد اخلاقی بودن یا نبودن کاری اظهارنظر کنیم. مثلن آدم میگه فلان کار درست نیست ولی نمیتونم با انگشت نشون بدم چیش. مطمئنم نیست ولی باید بگردم توی ذهن خودم بفهمم چرا این فکرو میکنم. در شرلوک هولمز این خیلی اغراق شده‌ست.
    بنظرم یکی از کلاسیکترین چیزاییه که دوستدار داستان کارآگاهی، جنایی و رمزآلود باید بخونه.